محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6318

تاريخ الطبرى ( فارسي )

الشياطين شهره است كه بنزد آن بنشست و ياران خويش را در صحرا نگهداشت و براى خويشتن پيشتازان نهاد . از شبل آورده‌اند كه گفته بود من پيشتاز علوى بر دجله بودم . به دو پيام فرستادم و خبر دادم كه رميس در ساحل دجله يكى را مىجويد كه پيامى از جانب وى برساند و او ، على بن ابان و محمد بن سلم و سليمان بن جامع را سوى رميس فرستاد . وقتى به نزد وى رسيدند به آنها گفت : يار خويش را سلام گوييد و به او بگوييد : « در اين سرزمين بخويشتن در امانى و هر كجا روى كسى متعرض تو نمىشود . اين بردگان را به صاحبانشان بده و من در مقابل هر سر ، پنج دينار براى تو مىگيرم . » گويد : به نزد علوى رفتند و آنچه را رميس با آنها گفته بود به دو خبر دادند كه از اين ، خشمگين شد و قسم ياد كرد كه بر مىگردد و شكم زن رميس را پاره مىكند و خانه اش را آتش مىزند و آنجا خون روان مىكند . آنها برگشتند و پاسخ رميس را چنان كه دستور داشتند گفتند . پس از آن علوى برفت و بر كنار دجله مقابل جايى كه بوده بود اقامت گرفت . همانروز ابراهيم بن - جعفر معروف به همدانى به نزد وى آمد كه در همان هنگام به دو پيوسته بود و نامه هايى براى وى آورد كه آن را بخواند و چون نماز عشا را بكرد ابراهيم به نزد وى رفت و گفت : « راى درست اين نيست كه سوى مذار روى . » گفت : « راى درست چيست ؟ » گفت : « اينكه بازگردى كه مردم عبادان [ 1 ] و ميان روذان و سليمانان با تو بيعت كرده‌اند و جمعى از بلاليان را در دهانه قندل و ابرسان به جا نهاده اى كه در انتظار تواند . » و چون سياهان ، اين سخن ابراهيم را شنيدند ، با توجه به آنچه رميس همانروز به دو عرضه كرده بود ، بيم كردند كه حيله مىكند كه آنها را به صاحبانشان پس دهد

--> [ 1 ] آبادان .